هادی آبرام , شاعر خاموش و ناپیدای باران و شیروانی های خاموش شهر . چهار کتاب شعر این شاعر: 1- و رنگ انار خوف انگیز بود. هادی آبرام 40 قطعه شعر -1368- تهران - چاپ و صحافی: نراقی-زمستان 1368 -تیراژ:3000 2- تخیل شگرف محرومیت هادی آبرام تهران- زمستان 1369 چاپ و صحافی :عمومی - پخش: مرکز پخش چشمه-تیراژ :2000 3- عاشقانه های بی معشوق هادی آبرام تهران--1370 تیراژ : 200 ۴ - کفتر دو برج ؛ هم پرواز هم نشست مجموعه منتخب اشعار از ۳ کتاب - شعر و رنگ انار .... - تخیّل شگرف .... - و عاشقانه ها ... / با ویرایش و بازبینی مجدد ایروان / ارمنستان 1998 / امور فنی : ویکتوریا پیتروسیان / تیراژ 200 چند شعر از " و رنگ انار خوف انگیز بود. " از کتاب منتخب اشعار : کفتر دو برج , هم پرواز هم نشست عشق همه ی تمنا نبود! ============= خاطراتی خسته تر از تاریخ در گودنای تجربه و بوتیماری مغموم. ستارگانی جوانتر از مرگ در بیضه گاه شب در شبی مشکوک . و عشق همه ی تمنا نبود با خفتِگانی به خاک مرموزی ، مدفون . اینجا ، مرگ را تفسیر ، دگرگونه نیازیست با بیلی بدست و شامه ی سگی تازی . ۲ نان ِ عمر = === خاطراتی از بشارتی حسرتی به عمری . نوشینه ْ پُرشکوهْ دروغی که باورش ، پُرشکوهتر بود با نوشانوشی که غایتی را مشکوک می کرد . ندای ِ نرم بیز ِ نزع ِ یک اعتماد ؛ نُشخوار صادقانه ی نمک سود ِ یک پندار ؛ و ردِ دندانهای عشق بر نان ِ بیاتِ عمر . ۳ جرئت نوشیدن ======== لبْ بر لبِ آب رو در روی مینیاتوری از آشنایی در وسعتِ سردِ لبِ آب . _ نیاری یاد ؟ مگر جرئت نوشیدن فرایاد نمانده است ! لب بر لبِ دریا و بوسه ها در فرصت آشنایی سرگردانی ی غریبی بود ! شاید می باید دل بدان خاطراتی وسوسه کرد که میلادخویش را برای ابد خاموش مانده اند . _ نیاری یاد ! مگر جرئت نوشیدن دریغایی نبود بر کویر مردان ِ گم گشته در وحشتِ وسعتِ آب ؟ باری مگر باران عطوفت آسمان نیست با زمین ؟ چرا نگفت باید عاطفه ای که نبود ! مگر جرئت نوشیدن دریغایی نبود ؟ نیاری یاد ! ؟ نیاری یاد ! ۴ نفرین === سپیدارها با شتابی تب آلود نفرینمان می کنند . ما تنها کلبه ای ساخته بودیم با تبری که از ما نبود در جنگلی مهربان . شوکت دره ها و اینکه همیشه می توان فرو افتاد . ۵ خواهند دریافت ! ========= زمانی که به هضم پرواز ما ناتوان است . پیاده رفتن با تنفس واپسین برگها به گاۀ فرو افتادن همنفس شدن پاییز را حادثه ای کوچک در مسیر خاطرات دانستن زمان را به غرور آدمی آغشتن سپس دریافتن دریافتن ! قاصدکها به سرپنجه ی نوزادان خواهند نشست و آنها خواهند دریافت ! ۶ فرُقتی کوتاه ======= در فُرقتی کوتاه نیمی از من برای همیشه تاریک ماند نیمی از زمین . در فرُقتی کوتاه در بطنِ ِ ابری که نیمی سوگواری است نیمی ترانه بر شیروانیهای خموش شهرم که بگاۀ شادی دهانشان هزاران دارکوب است بگاۀ کوتاهی که زنجیر ِ پای پارسایان تا دورترین ستاره میرود نیمی در بند نیمی آزاد در فرُقتی کوتاه در فرُقتی کوتاه ! ۷ دهانهای خفته ======== تصرف گلها هم در خیال اینک خیانتیّ ست کاهلی ست تنها دیدن تبرک آوریم این مردمک های خفته را ! گفتن و زبان را به زایشی عظیم فرا خواندن کاهلی ست دم فرو بستن شکستن . تبرک آوریم این دهانهای خفته را ! ۸ هلالی مشکوک ========= ماه ی من به رنگی از آب در آمد در هلالی مشکوک . مچ ِ دست ِ من یادی از امیرکبیر و آب آیینه نبود . ۹ آن دم === به همه ی آن آنی که می خواستم نخفتن بود از ستاره تا خورشید ، در دریغی که انسان نیمی اش چشم بر هم نهادن است . به همه ی آن دم که معلومت نیست کجای بیدار کجای خفته . به خانه ی میلادت که می شوی معلومت نیست چه کس بیدارْ انتظار ِ توست : به خانه ای که کس نمی دانست چرا باز می آ یی . به همه ی آن دم که معلومت نیست ایمانی که در تو آمد از کاردی که در دهان ِ تو فرو داده اند یا از کاردی که در دیگری نهاده ای . به همه ی آن دم که می باید معلومت باشد یا نباشد : دل ِ خویش فارغ داری و شفاعت ِ خویش بی فرشته ای آوری ؛ با خونی که به یادم نبود از چه هنگام قطره قطره دنبالم می کرد ؛ با دلی که بازگشت و معلوم نشد چرا ! ۱۰ عقوبت ==== آن برگ ریزانش آن پیرانه سری ِ اندوه وارش از آن چشم که بسته شد ابدیتیّ کوچک در گودالی کوچک . تن شویی ِ ما در پلید ترین بارش ِ زمان گذشت و بوسه های ما انحنای تو را دریافت از آن چشم که بسته شد . ۱۱ عشق === عشق نهانگاه ی یک نگاهست و فتادن حبه ای قند در چای ِ تلخ ِ لب طلا . و عشق تنها گدازش است . ۱۲ دانه ها ==== خورشیدْ مردان ِ مزرعه سایه افکنان بر خویش . ماً یوسْ مردانِ مزرعه آه ! دانه های بیگناه . =============== خیّل ِ شگرف محرومیت مجموعه شعر هادی آبرام چاپ و صحافی: عمومی تهران . زمستان ۱۳۶۹ پخش : کتاب چشمه تیراژ: ۲۰۰۰ گویا به اشتباه ، کتاب پیش از اخذ مجوز در محدودی از کتاب فروشی ها پخش و پس از ۲ روز جمع آوری و دیگر دیده نشد . بر اثر شتابزدگی ، غلط های چاپی زیاد دیده می شود . و سهل انگاری ویراستی که گاه عبارت ها و جمله ها نا مفهوم و به دور از متن شعر و نظر شاعر به نظر می رسد. در متن بازنگری که در تیراژ محدود پخش شد، تا حدودی این نقص بر طرف شد . خبر چاپ کتاب در چند نشریه از جمله آدینه در قسمت اخبار کتاب ، آمده است . اما به همان دلیل ذکر شده ، کتاب , غریب و پنهان ماند , مانند شاعر خود . تا آنجا که میدانیم او اهل مجامع و گروه های شعری و اجتماعی مرسوم آن دوران نبود . پاره ای از شعرها از کتاب منتخب اشعار : کفتر دو برج , هم پرواز هم نشست 1 برای اعجاز ِ زندگی که می دانم مرگ به جانب اش می آید با لبان متوّرّمت به پاس ِ اینکه هنوز هم دوست می داری با لثه های به فلق نشسته ات این دندان های شکسته ات که کلام جوانانه ات را به سمت ِ تحریر حُزن ِ خزان می برد به پاس ِ اینکه آزمون اندیشه اگر این تن است : چه پستی ای تن ! با پنجه ها خونمرده ات برای اینکه هنوز غرورت را می بافی چه زیبایی ای دست ! از آنجائیکه این دوزخ را شناخته بودم چه هیمه ای هستی ای عشق . ۲ شدْ آمد ِ عشق در مکرّ ر زیستن . برنشین میانه ی قلب ِ من قاصدک تنها خاطرات مدامت را تکرار کن ! کارْ بُرد ِ مرگ در تکرّر بودن رفتارفت ِ عمر در دلبستن های خرُد بر نشین بر بام ِ خانه ام سپیدی تنها ! سیاهي موی مرا بهانه بهانه کن ! ۳ از عشق تا نفرت لحظه ایکه اندیشه نکرده باشم ، نبود از پاییز که بارد می بارد بر دو صندلی که یکی خالیست . از جاده تا خانه پرچین هائی که نشمرده باشم ، از دروازه تا اتاق پله ای که ندانم ، نبود . به تیپائی در خانه را می گشایم و دروازه های چوبین ِ امیدم لب بسته می ماند . از پاییز که همچنان بارد می بارد از جاده تا خانه که فرو چرخد می چرخد از پله تا اتاق که فرو نشست فرو می نشیند از من تا تو از دو صندلی که خالیست و برگها برگها برگ ها ... به تیپائی پاپپز را می گشایم : دو آدمک برفی با دو چشمی از آفتاب غروب 4 باز امید زیستن است و به گونه ی مبهم مرا بیاد بسپار ! قلبهایمان تنها ایستگاههای است که پُر و خالی می شوند و بندرت اتفاق می افتد به گونه ای مبهم کسی چترش را به تو پیشنهاد کند و تو که سراسر بارانی ! ۵ مشیّت ِ خدا به سوگند بخواهدت فشرد احساسی از مصیبت در برابرت سیاهپوش می بارد و تسکین نمی یابد سخنان آشکاری که این آن چیزی نبود ... عریانی هم شلاق هم باران خدای من که چو آذین زندگی نگاهم کرد چو پیرایه ی مرگ از من گذشت کفتر دو برج هم پرواز هم نشست 6 بار ِ صد عاطفه ی خاموش را به خاطر می کشم بدان کوچه از این گوشه بدان گذر از این خیابان و از پل ِ عابر می گذرم بی اعتنا به شتاب آهن ها و فلزها به فریاد مکتوبی دهان ها می گشایم بدان برگ از این صفحه بدان کتاب از این جزوه و هراسان به اطرافم می نگرم و عشق های پنهانی را از آن چراغ که سبزینه است به خاطر می آورم تا بدین چراغ که سرخینه می شود از این اجبار که در برابرم بود تا بدان اجبار که برویم بسته می شود و جانم ، ارزنی که مشت به مشت پاشیده می شود از آن گوشه از این گوشه اش و کبوتران ِ مقدسی که بال از پرواز باز گرفته اند بر نشسته اند که برچیده می شوم از آن مشکل ْ طلوع که بشارتی بود تا بدین محملْ غروب که ملامتی و با هنوزش عمو زنجیرباف ِ پیر زنجیرمان را نمی بافد و رقص غمگنانه ی پیر مردانی که همچنان می چرخند ... پیر زنانی که می چرخند... و مگر پاییز ؟ هر برگ از درخت تا زمین منزلتی پذیرشی محتوم از کنایتی . اکنون همراه ی رهای خورشیدی هستم که غمگنانه بر علفزاری خلوت می گذرد هم ترانه هایی به کنج ِ لبانم به خوابی خوش فرو نشیند و با آن جاده ای که از افق برگذشت اکنون میان ما بارانی قصد ترانه دارد هم هوای سرد ِ مغمومی که عاطفه ی شعله را دلچسب می نماید همان آتشی که از آن گذشتی و رد ّ پایت تا سپیده می سوخت همان آتشی که نخستین حرفش را با هیزم سوخته نوشتند همان خدایی که بذری را وانهاد به دل ِ هر انسان که شیطان آبش بباید داد بیاد بیاور بارانی را که از ابرش جداست ! از اینروی عدالت انحنای درد آدمیست وآنگهی امروز شنبه است و در من کلبه ای در جمعه می سوزد . 7 با کدامین امید عنایتی خونْ نثار می نهادند با کدامین خلایق ؟ که هر ستاره کنون خون ِ یخ بسته ایست ! بقای بظاهر جاویدی را که مگر در باداباد خاک بدانان زینت ِ بی شایبه ای بخشد که دیگر بر آویخته کنون هر انسانی لاشه ای بنظر می آید . اشک مردانه چگونه سرشکیست از سرنوشت دیگریست که فرو می بارد توانائیت را رهایی نیست همسفر ِ کوره راهها و شاهراههای من نمناک و وارفته در بازوان ِ خیال من و آن پیاده رویهای سرد ِ اجباری چکاچاک دندانها و سپس گرمی لبها و قلبی که برای قسمت شدن می تپید . از آن توسن ِ زیبا به کاسه کنون سرگینش بجای مانده است مخملین با خرمگس هائی که هم اکنون بر آن نشسته اند و عابرانی را که می شناسیشان به شتاب از تو کناره می گیرند . زمستانی که آمده است آونگ به خویش شعارها بیرقهای سبز برآورده شکوفه های دست ساخت برآویخته است . چه پِهِن ها که باید بگذاری تا خشک آید تا سرای گرم و آنگوشه اش تنوری شعله ور که تا تو را بر دیوار شعله اش ابهتی ببخشد که اکنون هر عشق ما در آسمان سیاهچاله ایست اسرارآمیز تاریک و سرد . و کدبانوی پیر به اعجازی جوان نمی شود تا به فرصت ته دیگ ِ نیازمان را بنگرد که چه سوخته است تا این قلب را که لخته لخته انعکاس می یابد بشنود که برآویخته است . این قلب دیگر باغی نیست که بگشایمش با هفت رنگ ِ عشق به ترانه ای نابهنگام بخوانمش نیست مگر چکاچاک و چکه که برماسیده است که اعتمادم نمی کند ک دیگر همراهم نیست . صراحت عمرم سرانجام شمشیرها را شرمسار خواهد کرد 9 چوب بدست ِ حراج فضائی را می آلاید این زندگیم بر چارپایۀ تحقیر نظر خوار می شود در جمعۀ بازار ِ زوال ِ آدمی این زندگی یم که به داو واگذاشته می شود . دُژم خدای من ! باشگونه عدلت دُژک زده بر دلتای دلم که مجموع ِ زوایایش دوست داشتن است . و نه مگر اگر مگرهای من و با این دلکّ ِ ساده ا ی که به همرهت عمراعمری که در این وطن ذوحیاتین می گذرد . و نه مگر اگر مگرهایت و آن آرزوهایت که به دستخطتّ نبود که عدالت تنوریتی بود به دهانی گشاده و خمیرهای ورآمده ی سرنوشت ِ آدمی که در عروج ِ هر انسانی توانستم شنید که این نان ها طعم ِ سرنوشت ِ تو را آورده اند . بر چارپایه سایه ای هنوزم بجاست : معبری برای فصول با قلبی که آشکارا واگذارش می کنم احساس ِ رسیده ای که پیشاپیش شکاف برداشته است و چه ستاره چه ستاره ها وه ! چه ستاره های سیاهی در اوست . و این مگر دیگر توئی ؟ موجودی از تنهائی از صدف با مشتواره ای از تردید از سکوتی تام . نداری عشقی ندانم بمانم که نیافتیم ای شمایل ِ تخیّل ِ کوچکم ، چشم من ! چشم ِ دُرنائی که دور و دور نقطه ای سپید بر پهنائی کبود مجال نکرد از نگاه رفت . آه دُرناها گوشت ِ تان در این جغرافیا حلال است حلال ! و گویا این دیگر توای پیراهنی به حراج با جزیره های کوچکی از غروب . و گویا این دیگر منم میانباش ِ دوزخ ِ عمومیت یافته با نظر قربانی ی سبز بر سینه تا به سال به سال ها و دور ... که در خلاء عاطفه ها عشق ، معلقه ایست بی سرنوشت ! فراموش مکن بیضه های از غصه کِش آمده ی پهلوانانی را که از هراس زمان به نوسان : تیک تاک که تاریخ در مکرّرش به گاهش هیچ مضحک نبود تیک تاک که یگانه تعلق ِ خاطرش به انسان رنگ ِ سرخیست چک چک که بریزد چک چک که بنوشد هیهات ! هیهات که مضحک نبود . اینک مرثیه های مکرّر تپش در کوچه ها پرچم های سیاهی دست به دست می شوند . و از دست ِ این دل ِ ساده ! 10 ناپز بشارت ِ نان ورآمد بر کاهگل ِ نموک زمان که برنوشته بودی رنگ باخت با پنجه های رنگین در صلاۀ ظهر . تو اما رنگکار ِ ساده ی کوچه پسکوچه های این خاک بودی زار ناله هائی از استخوان ها که مردگانی به حسرت بر می قروچانند تا دست های برنگ خشکیده شان را بلرزانند تا سرنوشتِ شان را نفرین کنند . زنی که خواهش ِ خاطرش بودی به ساحت ِ تهی ی جیب ِ تو که گام نهاد انعکاس قدم هایش به وحشتش آورد به او سرپناهی چگونه توانستی داد ؟ آه ! تهیدستی من شرافتیست به وعده گاه ی نیاز و تبسم او به وقت وداع . شرافتی شرافتیست نکبتی که زندگیت را می بلعد و به زانو زدن اغوایم می کند . به کنجی بر نشسته ای چرتکه ی خیالت را می اندازی : اتاقی زیراندازی اجاقی ... بهای اجاره را چگونه به هم خواهم آورد ؟ این پنجه های من اگر می توانست سرپناهی باشد این تن ِ من اگر می توانست زیراندازی شود این قلب را اگر می توانستم برون افکنم در محیط ِ سر به خدا سوده ی بی اعتمادی هر عشق پژواک ِِ محزونانه ایست از جدائی و جدائی که از تقدیری نبود که تنهائی من کنون شرافتیست در هیابانگ همبستگی . آنکه رویایم را به دندان گرفته ، بُرد می برد می دانست به چه بها ای بدستش آورده بودم بدستش می آورم آنکه غرور مردانه ات را به سنگریزه های نیاز شکست می دانست چارستون ِ مردانه ات همه آن دم بود . بر چار راه ی عمر برایستاده ای گونه ها بدر جسته چشم ها به گود نشسته دست ها بی سرنوشت برآویخته استخوان سردی را به دندان گرفته ا ی غرورت را اینگونه شکسته اند ! تو بر هنوز جای برمانده ای مختار در گزینش عشقی که دگر بار خدا را بر تو کینه آرد . 11 با سر پنجه های مه آلودش بر گرُده گاه ی حیاتت پای می فرساید مرگ ، مگر پستانک توّهُمش را فرو مکیده ای ؟ دو لته دری چوبی که گشوده می شوند و ماکیان سر بر می گردانند . بر غمالب ِ خویش شهیدی به راهی زین روی خوانندت ؟ و گلدان ها از پله تا اتاق شوقی به دل نمی آورند . پس جاویدی به ظاهر بی تفسیر از اینسان دانندت ؟ قابی سیاه بر عکسی سیاه که بر دیوار آویخته می شود د و لته دری که بسته می شود پنجره های پریش خانه یک به یک می شکنند و دوره گرد ِ پیر از کوچه ی پکر ّ گذشته است . یا اینکه مرگ فرود آمده است نفس در نفس باورش کرده ای با دهانی پرُ از غبار و اکنون لاشه ای به خاکی که فروافتاده ای که چشمهایت را بسته ای . یا اینکه مرگ را نمی دانیش آمده یا نآمده نمی بینی یش هراسی انتظاری دلشوره ای ... از خود نهان روی آزمون های تو را بس بر آشفته گی یت کنون آشیانه ات . از عشق املاء کن خاطراتی را که دیگر به یادش نمی آوری مرگی که از زنده گذشت و او را دیگر به یاد نمی آورد فرشته ای که بر شانه ات نشست نامت به خاطر نداشت به دسترس ِ تو همین کوچه ای سیاه از منظر ِ سگی سیاه که مدام پارس می کند . عشق بایستی می آمد از همین راهها بسی گفتند دهش ها و بخشش ها بسفت زمانی و نآمد بسی گفتند فراموشی وخاموشی و به شب نگاه ای بی تفاوت کن از عشق املاء باید خاطراتی که دیگر به یادش نمی آورم به گونه ای که می آید با فرشته ای که نگاهم می کند . 12 جهانی در من و هم باز گرسنه گی است گرسنه گی با آرزوهای نخنمای تو و طعامی که از پس آن ربوده می شود . کاسه ای در دست کاسه ا ی بر سفره کاسه ای در حیاط کاسه ای در کوچه و فضای خالی ی گرسنه گی نیز تخیّل شگرف محرومیت . کوچ ِ قلمروای را آغازگرم در واژه ها که فرشتگان ِ گرسنه اش خدا را به التماس ِ معصومانه نشسته اند و حجره و انبار اما بنام شیطان است . اکنون آرواره های زمین است که بر من فرود می آید بسته می شود . کاش در دهان آهوئی خفته بودیم و همبستگی ی ما از گونه فرار آهوان بود آنگاه که علفها پای خورده بودند و شبنم رنگی از غروب شد و ماشه لحظه ای پیش از این چکیده بود. ======================== تقدیم به گنجشکان ِ شهری که بدانان آب و دانه داده ام اما هیچگاه اعتمادم نکرده اند . چرا که اکنون انسان شایسته ی اعتماد نیست . از متن تقدیم نامه کتاب عاشقانه های بی معشوق / مجموعه اشعار /هادی آبرام / حروف نگاری زیبا /صحافی آپلیان تهران . زمستان ۱۳۷۰ / تیراژ ۲۰۰ / پخش غیر رسمی : دست به دست مجموعه اشعاری بسیار صمیمی و بر خاسته از جانی که با شرافت و قلبی گرم با تو ارتباط بر قرار می کند . ویژه گی ی اشعار او نگاه اجتماعی و ارزش بر جان آدمی و شرافت زیستن است . در شعر های او شعله های سرکش زیستن شاعرانه اش دیده می شود . هر سه کتاب شعر او حادثه ای در زمان خود بود که اینک پژواکش میرسد نمونه های اشعار : ۱ تا به سفر آنهمه شادی را ارمغان ِ اندوه نهم ؛ عابر ِ بیگناهی هستم فصلی از فراموشی . میان دریا و خود تا از گریستن را قطره قطره سبک کنم با رویای برگ از گلدانی به تند بادی رها شوم بر چارچوبه ی نیازم سر به حسرتی نهم و اشک ِ آن ماهی ی کوچک دریا را در غربت ِ خویش بگریم در پاییز جز مرگ ِ برگ مرا به آن سمت بکوچاند تا تصویری از جهان کنده شوم . ۲ هنوز هم هیاهوها مرده یادها زنده بادها لمست کنم تا این زمان را دریابم دمی دیگر کدبانوی این اتاق توئی که اجاره بهایش بر جای نگهش می دارد تا به دور دستها با حس نِشائی که شرمها را دریده است به شالیزارها نفس کشم . حجاب نگاهت معصومیت تن است و عریانیتی که ناچاره است باران جامه ای ندارد رهگذرانی که بیگانه اند و نگاه هایی که به خویش شک می کنی . اینجا دستی که آهسته می خرامد و احساس تعلیقی گسترده می شو د و نجوای مخملینی که از دو جسم بر نمی گذرد . احساسم تو را دگر می سازد و ناتوان از آنچه شایسته توست تا زیر پای تو بگسترانم تا غنچه هایش بگشایند و پرنده گانش بخوانند ناتوان از پرچین هایی که بدور ِ شادمانی ام حصار گیرم واژه های من گرُ می گیرد و جملات من می سوزد همراه باش تا حقارت عمومیت نیابد . نفس در نفس تن از تن رخوتی که خلاصه می شود کتری می جوشد و شب با زنجیره ی ستارگانش پای می کوبد . لذت چای ی که دست تو پیش می آورد نیم نگاهت که خوابم بشکند به من بگو پهنای این عشق تاب ِ این اتاق چگونه آرد ؟ چشم بربسته ایی خاطراتم جریانی از سیاهیست بر آسفالت ِ خیابان که به هراسم می آورد و شجاعتی که خیابانها به آدمی بخشیده اند تا از منظر ِ نگاه ی کمپوتها میوه ها بر سر شاخه ها بپوسند لمست کنم تا این زمان را دریابم ضمایر شخصی به خانه رسیده اند سفر با عابری دیگر از کوچه گذشته است سرشانه هایم به فردا خم می شوند چشمها به چالشی سیاه فرو میروند رفتن سرنوشت ِ من است . اشعار او در تاریکی و خاموشی زبان وبیان و هراس بزرگ , منتشر شد. اگر به تاریخ چاپ کتاب شعر درآن زمانه و مضمون و تم اشعار توجه کنیم, پی به این موج فریاد جوان , می بریم. و اینکه محدود کسانی در باره او گذارا نوشتند و او را دریافتن. چرا که گفتن هراس بزرگ بود. به سال 1368 و سال قبل آن باید نگریست . |
۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه
هادی آبرام , شاعر خاموش و ناپیدای باران و شیروانی های خاموش شهر .
۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
عاشقانه های بی معشوق / مجموعه اشعار /هادی آبرام / حروف نگاری زیبا /صحافی آپلیان
تهران . زمستان ۱۳۷۰ / تیراژ ۲۰۰ / پخش غیر رسمی : دست به دست
1-
تا به سفر آنهمه شادی را
ارمغان ِ اندوه نهم ؛
عابر ِ بیگناهی هستم
فصلی از فراموشی .
میان دریا و خود
تا از گریستن را
قطره قطره سبک کنم
با رویای برگ از گلدانی
به تند بادی رها شوم
بر چارچوبه ی نیازم
سر به حسرتی نهم
و اشک ِ آن ماهی ی کوچک دریا را
در غربت ِ خویش بگریم
در پاییز
جز مرگ ِ برگ
مرا به آن سمت بکوچاند
تا تصویری از جهان کنده شوم .
۲
هنوز هم هیاهوها
مرده یادها
زنده بادها
لمست کنم تا این زمان را دریابم
دمی دیگر کدبانوی این اتاق توئی
که اجاره بهایش
بر جای نگهش می دارد
تا به دور دستها
با حس نِشائی که شرمها را دریده است
به شالیزارها نفس کشم .
حجاب نگاهت
معصومیت تن است
و عریانیتی که ناچاره است
باران جامه ای ندارد
رهگذرانی که بیگانه اند
و نگاه هایی که به خویش شک می کنی .
اینجا
دستی که آهسته می خرامد
و احساس تعلیقی گسترده می شو د
و نجوای مخملینی
که از دو جسم بر نمی گذرد .
احساسم تو را دگر می سازد
و ناتوان از آنچه شایسته توست
تا زیر پای تو بگسترانم
تا غنچه هایش بگشایند
و پرنده گانش بخوانند
ناتوان از پرچین هایی که بدور ِ شادمانی ام
حصار گیرم
واژه های من گرُ می گیرد
و جملات من می سوزد
همراه باش تا حقارت عمومیت نیابد .
نفس در نفس
تن از تن
رخوتی که خلاصه می شود
کتری می جوشد
و شب با زنجیره ی ستارگانش پای می کوبد .
لذت چای ی که دست تو پیش می آورد
نیم نگاهت که خوابم بشکند
به من بگو
پهنای این عشق
تاب ِ این اتاق چگونه آرد ؟
چشم بربسته ایی
خاطراتم جریانی از سیاهیست
بر آسفالت ِ خیابان که به هراسم می آورد
و شجاعتی که خیابانها به آدمی بخشیده اند
تا از منظر ِ نگاه ی کمپوتها
میوه ها بر سر شاخه ها بپوسند
لمست کنم تا این زمان را دریابم
ضمایر شخصی به خانه رسیده اند
سفر با عابری دیگر از کوچه گذشته است
سرشانه هایم به فردا خم می شوند
چشمها به چالشی سیاه فرو میروند
رفتن سرنوشت ِ من است .
---------------------------------------------------------------------------------
-=
تقدیم به گنجشکان ِ شهری که بدانان
آب و دانه داده ام اما هیچگاه اعتمادم
نکرده اند . چرا که اکنون انسان شایسته ی
اعتماد نیست .
از متن تقدیم نامه کتاب
عاشقانه های بی معشوق / مجموعه اشعار /هادی آبرام / حروف نگاری زیبا /صحافی آپلیان
تهران . زمستان ۱۳۷۰ / تیراژ ۲۰۰ / پخش غیر رسمی : دست به دست
اشتراک در:
پستها (Atom)